|
آغوش تو |
چهارشنبه سوم آذر 1389
گاهی که رنگ چشمان تو را گم می کنم
پاییز می شوم
و باد لهجه ای زرد
کشان کشان
هلم می دهد تا سنگسار علاقه
همین کافی نیست که پلک نزنی ، گلم ؟
حالا شب به نیمه های عقربه می رسد
و من فکر می کنم دیروز سر انگشت پنجره
روی کدام سطر کوچه بود
که پاورچین و ساده
به آغوش تو ریختم
راستی ، کجای شب بودی که خواب زمستان سفید شد ؟
پنجره پیش بینی کرده بود
مرا که ببوسی برف می گیرد
حالا در عمق زمستان
کبوتری با آوازی از جنس سیب
روی لب هایم آشیانه کرده
کبوتری سبز که در ایینه پرواز می کند
چشم به راه کدام واژه از دهان دریایی ؟
باور کن
هیچ ستاره ای قبل از آسمان متولد نشده
نخ بادبادک نگاهت را پایین بیاور
به من نگاه کن
تمروز پنجم پنجره است
و من اندازه ی همین آسمان برهنه
دوستت دارم
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 1:29  توسط بارمان
|
|
|
شمعدانی های شعرم |
چهارشنبه سوم آذر 1389
دست های شرجی تو
شمالی ترین دقیقه ی دیروز
روی شانه ی من قد می کشید
و به دریا می رسید
هیچ فکر میکردی ته فنجان لب طلایی ام دریایی باشد
و هر روز کبوتری بال بسته
در ساحلش بنشیند و قهوه بنوشد
و تمام چهارشنبه سوری های دنیا
مثل همین شب نارس
آتشی در دل دریا روشن کند
و کنار آن بنشیند
و با کسی به لهجه ی انار تخته نرد بازی کند ؟
نگو که هیچ وجه مشترکی بین ایینه و کبوتر و دریا نیست
تمام ایینه های دنیا به دریا می ریزند
و تمام کبوترهای دنیا ته دریا آشیانه می کنند
اگر باور نمی کنی
پنجره ی باران خورده ات را باز کن
چند سطر پس از باران
ببین خورشید در چه سکوت سبزی فرو رفته
گمان می کنم لی آ÷رین جمعه ی سال بارانی ام را جا گذاشتم
پنجره ام را جا گذاشتم
و شانه ام را که دست های شرحی تو روی آن قد می کشید
آه ، مهربان شرجی من
کنار همین شمعدانی هی شعر من بنشین
هیچ کس اندازه ی آسمان دروغ نمی گوید
هیچ بارانی پنج شنبه ی مرا
از عطر ارغوانی یینه تر نکرده
تا چه رسد به خاطرات شرجی کنج دی ماه پارسال
حالا هرکس برای من مریم بیاورد
گهواره هم می آورد
هر کس انار بیاورد
یوان پر از عطر پونه هم می آورد
هر کس دریا بیاورد
فنجان لب پریده هم می آورد
گمان می کنی چرا حوالی قنوت دست هیم را به آسمان سپردم ؟
هیچ کس به من نگفته بود
خدا میان گهواره ی قمری هاست
بالی عقربه های اردی بهشت
بی باور شنیدم ، شمالی ترین دقیقه ی دیروز
خدا با لهجه ی یاس
مرا به نام کوچکم صدا می کرد
من رأس غروب هر اتفاق
پیاله ی آب پشت سر خورشید می ریزم
و خورشید تشنه
رأس طلوع هر واژه زلال از یینه ام می چکد
به خود خدا خراب تر از آنم
که کسی شمعدانی هی شعرم را بچیند
و در یوان بن بست ماه بکارد
دلم حالا بری بوسه های شرجی ات تنگ شده
دوستت دارم
قدر ریحه ی خدا که لی چادر گل دار آسمان پیچیده
دوستت دارم
قد تمام لحظه های شمالی سالی که پشت آیینه جا گذاشتم
سال و علاقه و اقاقی و کبوتر و یینه
تحویل شدند
سیب و سبز و سکوت برایم بیاور
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 1:27  توسط بارمان
|
|
|
|
چهارشنبه سوم آذر 1389
من آهسته آمدم کنار وقفه ای از دریا
رو به روی کبوتری که از غروب می وزید
چشم به راه آوازی که دریا
از آغاز پرنده زیر گوش بچه ماهی ها خوانده بود
به یقین می دانی به چه فکر می کردم
گفته بودی
خودت با دریا کنار بیا
تمام دریاهای دنیا دو ساحل دارند
من کنار دریا می ایم ، من با دریا کنارمی ایم
من با باد ، با باران ، با ایینه و زمستان
من کنار تو می ایم ، من با تو کنار می ایم
من با هر چه آسمان سرکوب شده
و هر چه سنگسار ایینه و مهربانی
و هر چه منطق بی دلیل
کنار می ایم
تو چه می دانی که در این یک شنبه ی عزیز که بوی تنبکو می دهد
چه قدر به بن بست کلمه رسیده ام
می خواهم انکار کنم که شاعرم
و یک سکوت هزار ساله بر لب کبود هر چه باران بی مورد
من خودم را اواسط دیروز جا گذاشتم
کسی که امروز کنار تو می اید
یک مرده ی منطقی است
حالا می توانی آسوده باشی
من کنار تو آمده ام
من با تمام تو کنار آمده ام |
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 1:26  توسط بارمان
|
|
|
|
چهارشنبه سوم آذر 1389
اندکی شبیه دریا شده ام
همین دریایی که در حوض خانه ی همسایه است
دهانم طعم آبی گرفته
پاهایم جلبک بسته
و در دلم هزار ماهی بی نام و نشان آشیانه کرده
باز هم نیستی
غروب چهارشنبه
و کسی ناشناس واژه های علاقه را سر می برد
و کنج آواز مردگان می اندازد
نمی دانم
شاید آخر دنیاست
که عقربه ها به بن بست رسیده اند
کاش بیایی
سر بر شانه ات بگذارم
و عریان ترین حرف هایم را
شبیه هق هق پرنده های پر شکسته
یادت بیاورم
هیچ لازم نیست دلهره ی ایینه
از روییدن باد را به رخم بکشی
من آن قدر طعم گس ایینه را چشیده ام
که محرم ترین آشنای باران شده ام
آه ، عزیزم ، رایحه ات پیچیده
بگو کجای سه شنبه ای
هنوز اما خیلی صبورم
که می نشینم و از ته ایینه برایت انار می چینم
تا کی بگویم برگرد
و تو بادبادکی را که ته دریا به جلبک ها گیر کرده
بهانه بیاوری برای نیامدنت
اصلا بگذار طعم خاکستری شب رابچشم
بگذار آن قدر شبیه دریا شوم
که تو دیگر به چشم نیایی
بگذار بمیرم و
وقتی که آمدی
مرگ مرا به عنکبوتم تسلیت بگو |
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 1:26  توسط بارمان
|
|
|
من هنوز یک انسانم |
سه شنبه دوازدهم مرداد 1389
برایم مداد بیاور مداد سیاه
میخواهم روی چهرهام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لبها
نمیخواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون اینها راحتتر به بهشت میروم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بیواسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
میخواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
میخواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
میدانی که؟ باید واقعبین بود !
صداخفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه میزنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم میخواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم میکنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی میفروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم!
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 23:31  توسط بارمان
|
|
|
قایق . . . |
سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389
رها شدم،
چون قايقی تهی
که به شيطنت کودکانه ای
بند می گسلد از ساحل و
خشنود تن می سپارد به آرامش رود .
تخته پاره های شکسته ام را ،
کودکان ،
در آرامش پس از بلندای آبشار بی قرار ،
هديه می برند برای اجاق سرد خانه هايشان. |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:29  توسط بارمان
|
|
|
جنون . . . |
سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389
روزی ،
از چشمان تو ،
بر اين کاغذ پاره ها ،
چنان چشمه ای خواهم سرود
که پلنگ خود را در آبش آهو ببيند
و از ديوانگی خود را بدرد .
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:27  توسط بارمان
|
|
|
رها . . . |
سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389
به اسارت تن می دهم
به مرگ
چون آهويی که عاشق صياد خود شود . |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:25  توسط بارمان
|
|
|
من دلم سخت گرفته است از این مهمانخانه مهمانکش روزش تاریک |
سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389
از قیچی قوی ترم وقتی که گربه های مادّه حرکت می کنند نیاز ِ مهم تری به حس کردن ، به دست ، پوست ، نوشتن احساس می کنم مربّع ها را برمی دارم در هوای آزاد می گذارم که مطمئن شوم چیزی روی مرا نپوشانده ست . ما تنها دو جعبه ایم که چیدِمان انسان درهواست با یک خط کش می شود به هیچ چیز نپیوست . وقتی چهاربخش ِ مساوی ، چهاربخش ِ مساوی ست ، دیگر من وُ هوا چه جاذبه ای داشت ؟ وقتی همه در حال ِ تکان دادنند ، پرچم معادله اش را از دست می دهد ! بله لطفا ، نه اصلا ، گاهی چرا ! شلوغ تر از شیشه ها به جایی می رسم که می توانستم خلوت هم در آن برای همیشه شکل بگیرم راضی وَ مثل ِ یک بُرِش [ چطور بگویم ] رُ لِت ، چقدر بی هیجان . سگ هم بهتر با مُدام ، بازی می کند پس اتفاق ِ مهم کدام بخش می افتاد ؟ بی شک بله ! می خواستم مطمئن شوم که مقداری از من زیر ِ پوستم رفته وَ دیگر برای همیشه بیرون نیامد از دیوار . طبقه های اول طبقه های پنجم طبقه های دوم طبقه های دهم باور می کنید این تمام ِ زندگی ام باشد که روزی پنج دقیقه در واقعیت شرکت کنم ؟ مونولوگ وَ خانه هایی که از بی نهایت شبیه نبودن ، درست عین هم اند هِی چیز! کم کم به این نتیجه رسیدن که تُو وَ بیرون ِ اتاق ، فرقی نمی کند ، ترجیح ام را کمی عوض کرده ست سیب های لبنان را برای همین انتخاب خریدم وگرنه فرق ِ من که با فرقم زیاد فرقی نداشت اصلا به جز طبقه های پنجم طبقه های دوم طبقه های اول وَ طبقه های دهم هیچ ساعت ِ چهاری با ساعت ِ 4 ، یکی بود . سعی می کردم از تو دایره ای بسازم که ساعتم را بیرون بیندازد وَ به تعریف ِ تازه ای از زمان برسد اما حرکت که عقربه ها را محکم کرده بود مدام ، یادآوری می کرد : تاریخ از 4، گذشته ست . بنابراین ، طبقه های اول طبقه های پنجم طبقه های دوم وَ طبقه های دهم که مثل من به مس نمی چسبد بالا می رود که با مُچ ِ دستش پیش رفته باشد یا دیرش می شود یا فکر می کند زود است اما [ دقت کرده اید ] همیشه به 4 ، 5 ، 6 وَ 7 نیاز داشت که حرکت خود را حس کند ؟ [ ساعت را عرض می کنم ] [ می بینی که شعر، دیگر برای من ضرورت نیست ، جوری بیان ضد ّ واقعی ِ واقعیت است ] بنابراین من که از " مالِنا " * هم احمق ترم از " مالِنا " هم احمق ترم ! از " مالِنا " هم همچنین! از گرامافون هم متشکرم به ویژه از " ناصرالدین شاه – اکتور ِ سینما – " ! روزنامه ها را هم دنبال می کنم ، ورق زده ام نامه هایی را هم که به روز نیست ، همین طور .
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:24  توسط بارمان
|
|
|
گفتم خدای من . . . |
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388
گفتم خداي من گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا، بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟
گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟
گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهي رسيد .
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟
گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ،
بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي، آخر تو بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟
گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو بازگفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من مي دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمي کني وگر نه همان بار اول شفايت مي دادم .
گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...
گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت............. |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 14:49  توسط بارمان
|
|
|
میان من و تو |
شنبه چهاردهم شهریور 1388
میان من و تو لحظه ها پرزخالی سکوت و تنهایی است تو می گریزی زمن و من زغربت و فراغ از تو چه شد که عشق با همه ابهتش به پوچی فاصله ها تن داد و گریخت میان من و تو کویر در کویر تنید و بیابان در بیابان زایید چه دیده بود دلت در سراب که این چنین هزار آینه در هم شکست و دوید
|
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 13:50  توسط بارمان
|
|
|
مرا ببخش . . . |
شنبه چهاردهم شهریور 1388
مرا ببخش که می ترسم و انتهای شهامتم به لرد تلخ«وانهادن» نشسته است. مرا ببخش که می ترسم زمان بهانة خوبی است برای خوکردن به هر چه نامش «دریوزگی» است و «شکستن» مرا ببخش که می شکنم زمان بهانة خوبی است برای خوکردن به بدترین بدی ها به زشتی پلشتی زمان بهانة خوبی است برای خوکردن به قاتلان پدر به رفتن مادر به تیغ تیز خیانت و دشمنی که همیشه لباس دوست به تن داشت مرا ببخش که می ترسم و می شکنم
|
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 13:50  توسط بارمان
|
|
|
میروم از یاد . . . |
شنبه چهاردهم شهریور 1388
چه آسان می روم از یاد چه می پوسم در این اذهان کج پندار کژدم های جرّار و خیانتکار و می ماسم نهایت بر ردای بور و چرک آلوده وجدان سربردار چه آسان می روم از یاد مثال لاش منفور و جزام آلود و همچون جیفه ای بی گور و بی تابوت که حتی روبهان کور از خائیدن چشمان مغمومم گریزانند چه آسان می روم از یاد مثال"دوستت دارم" کم رنگ و بی آهنگ به جرز آبریز گاهی تنگ پس میخانه ای دلتنگ چه آسان می روم از یاد و شرمم باد و شرمم باد
|
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 13:49  توسط بارمان
|
|
|
حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود ! |
دوشنبه دوم شهریور 1388
ی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت
بی تو ای شوق غزلآلودهی شبهای من
لحظهای حتی دلم با من همآوایی نداشت
آنقدر خوبی که در چشمان تو گم میشوم
کاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!
این منم پنهانترین افسانهی شبهای تو
آنکه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت
در گریز از خلوت شبهای بیپایان خود
بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا کنم
زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت
پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود
قایقی میساختم آنجا که دریایی نداشت
پشت پا میزد ولی هرگز نپرسیدم چرا
در پس نکامیم تقدیر جاپایی نداشت
شعرهایم مینوشتم دستهایم خسته بود
در شب بارانیات یک قطره خوانایی نداشت
ماه شب هم خویش میآراست با تصویرِ ابر
صورت مهتابیات هرگز خودآرایی نداشت
حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود
یا اگر هم بود ، حرفی از نمی ایی نداشت
عشق اگر دیروز روز از روزگارم محو بود
در پسِ امروزها دیروز، فردایی نداشت
بی تواما صورت این عشق زیبایی نداشت
چشمهایت بس که زیبا بود زیبایی نداشت
|
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 16:1  توسط بارمان
|
|
|
خاطرات . . . |
یکشنبه یکم شهریور 1388
ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه......
ودست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی...
ومن
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافیه را به چشمان تو
می بازم
مطمئن باش!
|
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 16:43  توسط بارمان
|
|
|
يگانه . . . |
یکشنبه یکم شهریور 1388
من همیشه :
با تو پاکم
با تو شادابم
لطیفم ...
من همیشه :
با تو هستم
با تو ای
پاک ِ یگانه ...
|
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 16:34  توسط بارمان
|
|
|
طناب دار من سلام مي كند . . . |
یکشنبه یکم شهریور 1388
طی کردن کوچه های بی قید و قافیه
همراه با سمفونی بی نظیز کلاغان
و قار قار دست فروشان دوره گرد...
کوچه ی تنگ و خاکستری ...
و بوسه های در انتهایی آن
عرق می چکد از پیشانیم
و تنم می لرزد از سوز پاییزی ...
کسی من را در آغوش می کشد
و می بوسد .....!!!!
از آشنایی تا آغوش او
چند دقیقه طی نشد !!!
زمزمه ;
یاد تو
صدای پای تو ...
رقص من ،
به دور آتش نگاه تو ...
عقل خود
به دست باد می دهم
تمامه نا تمام خود
دختری ،
به من نگاه می کند ...
طناب دار من
سلام می کند ...
کوچه ،
تنگ می شود
از عطر تند او ...
عشق تو فرار می کند
کلاغ نگاه می کند...
سکوت ما ...
کلاغ را کلافه می کند ...
می پرد ،
نگاه آشنایی دخترک
مرا عذاب می دهد ...
می چکد عرق
و خیس می شود غرور من
دست او ،
پاک می کند تمام یاد تو ،
و باز ...
غرور من به باد می رود ...
|
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 16:27  توسط بارمان
|
|
|
در بي قراري من . . . |
یکشنبه یکم شهریور 1388
از پشت پنجره ی بخار گرفته ،
رقص مستانه ی تو را دید می زنم
باران بازیچهء سر انگشتانت
می چرخد به اشاره تو ...
و مردمک چشمانم
خسته از این همه فاصله
در پس هر پلک ،
تو را در آغوش می کشد ...
لبات ، پذیرای بوسه های مکرر باران است
و چشمانت خیره به سمت بی قراری من
بی صدا ، بی صدای ات را هم آواز می شوم
از پشت پنجره ی بخار گرفته ،
به سمت چشمانت به پرواز در می آیم
شاید باران جایش را با من عوض کند
من برقصم ، تو برقصانی و باران فقط ببارد ...
|
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 16:26  توسط بارمان
|
|
|
آرزوهاي بگور برده ... |
یکشنبه یکم شهریور 1388
دوست داشتم تو را به اندازه دوست داشتنم
در آغوش بگیرم ...
اما ،
چقدر فاصله دارم از تو
انقدر که فقط لبخند های تو را می بینم
و تو مرا هیچ ....
|
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 16:25  توسط بارمان
|
|
|
شعري از هوشنگ ابتهاج |
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388
دختری خوابیده در مهتاب چون گل نیلوفری بر آب خواب میبیند خواب میبیند که بیمار است دلدارش وین سیه رویا شکیب
از چشم بیمارش باز میچیند می نشیند خسته
دل در دامن مهتاب چون شکسته بادبان زورقی بر آب میکند می اندیشد
با خود ازچه کوشیدم به آزارش ؟ و ز پشیمانی سرشکی
گرم میدرخشددر نگاه چشم بیدارش روز دیگر باز چون دلداده میماند به
راه او روی میتابد زدیدارش میگریزد از نگاه او باز میکوشد به آزارش
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 15:14  توسط بارمان
|
|
|
فقط سكوت مي كنم |
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388
هی شده ام
از مرزهای پر از تکرار
و تنها
اینجا
در خویشتن
سکوت میکنم
و ...
گریستم در خود
و نگریستم به آنچه که از تو دارم
تنها زخمی که در خاطراتم به یادگار مانده
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 14:51  توسط بارمان
|
|
|
يك لحظه دلخوشي |
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388
نگاه تو
می ارزد به تمام آن نگاه هایی که از من گرفتی.
و شوق لحظه ای با تو بودن
می ارزد به تمام آن همه تنهایی.
تنها لحظه ای با من باش تا تکرار بی تو بودن رخت بندد از روزگارم.
و من
فقط ، تنها به لحظه ای دلخوشم.
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 14:49  توسط بارمان
|
|
|
اشكهاي عاطفي |
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388
راهی می جوید
برای جاری شدن
سیل اشکی که در کویر پلک هایم لانه کرده
دمی فراغ می یابد
برای شکفتن
بغضی که در دل خانه کرده
روزنه ای می پوید
برای روانه شدن
موج عاطفه ای که در برق نگاهم سایه افکنده
اشک های بغض آلوده ام
آیینه احساس من است
مقابل چشمان بی عاطفه ات
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 14:47  توسط بارمان
|
|
|
نگاه تو . . . |
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388
تو به من خیره شدی
تو به من مات دوختی
تو که با نگاهت در شعر من سوختی
از طپش تنهایی سکوتم بر تو خیره شدم
آن زمان که تو را از بر خواندم
در ذهنت تیره شدم
به شکل خاکستری شعرهایم در نگاهت پاک شدم
در نفسهایت حذف شدم
من که در هر ثانیه با تو ثبت شدم
کنون در بادم
مثل شعله ای در باد بی یادم
من تو را از بر خواندم
من که در شعرم تو را همدرد خواندم
در نگاهت ردپایی از نفرت درک کردم
در گرمای تنت لذت هوس را لمس کردم
در حضور دردم حضورت را حس نکردم
همین لحظه بود که تو را از شعرم حذف کردم
لحظه ای رسیده است
از نوع حسرت ها
فرصتی ازفاصله ها
زمانی به شکل خاطره ها
به دیروز خیره می شوی
تکرارش می کنی
این تکرار ترس از فرداهاست
ترس از خاطره هاست
دیروز را از بر کن
فردا را پر پر کن
که فردایی نخواهیم دید
که فرداها همه بی بنیادند.
|
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 14:42  توسط بارمان
|
|
|
عشق در چشمان تو ... |
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388
عشق درچشمان تو موج می زند
گویی که نگاهت سخن از اوج می زند
در سینه این دل من شاد می شود
مغرور می شود
سخن از تاج می زند
دل اگر که بازیچه ی توست
کجاست آنکه بر دل علاج می زند
|
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 14:41  توسط بارمان
|
|
|
يك بار يك خواب رنگي ديدم |
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388
تو را در خوابی دیده بودم
هر چند یادم نمی آید کدام خواب بود
امّا یادم است که رنگ آن خواب آبی بود،
بر خلاف بیشتر خواب هایم که سیاه و سفید است
و من آن قدر محو رنگ آن خواب شده بودم از نگاه به خودت غافل ماندم
و همین شد حسرت برزگ خواب هایم تا به امروز.
|
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 14:40  توسط بارمان
|
|
|
آواز هاي مقدس ... |
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388
در کنار جاده ی رو به بی انتها ها
من در آوازی مقدس
غرق می شوم در شبح سال ها ی کودکی ام
با تو
با تو که به قول آن شاعر اهل هوای جنوب«ایمنم»
آری
با تو که عروس ماهیگیران تنهای ابدیتی
و جای آن همه مروارید آبی خواب آلود را می دانی،
من بی تو بی ترانه می شوم
پس نرو
و بگذار همچون سالهای نوجوانی ام در خواب های خوش بی خبری فرو روم
و به کوچه کودکیهامان همچون جادویی ابدی نگاه کنم
و شعر بخوانم
و به دنبال دختری که هرگز نبوده است در زندگی ام آواره ی خیابان های
آغشته به رنگ عصر و طعم باران شوم
و تنهای تنها شروع کنم مسیر عشقم را به ابدیت
و کتابی کشف کنم در ویترین کتاب فروشی محله مان
همچون آن سالها که کشف کرده بودم کتاب شعری از شاعری که اهل هوای نور
بود
و زندگی ام را آغازی دیگر بخشید.
و من شدم مسافرخواب و خیال های سفری بی انتها
که اکنون ایستاده ام در کنار جاده ی رو به بی انتها ها...
|
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 14:40  توسط بارمان
|
|
|
تولد يك منجي . . . |
شنبه دهم مرداد 1388
هنگامیکه پیمانه ی شراب
من به پایان می رسد
نو چنان پر شور ، تو چنین پر شتاب
بشارتت را در انتهای هستی من آغاز می کنی
و سفر می کنی در سالها و ماههای دیروز فشرده ی رگهای من
و همسفر دیوارهای آن روز من می شوی تا ویرانه های امروزم را دریابی
تو از بیم کرکسان
به دور من مرز می کشی و مرز می کشی
چرا که می دانی آباد خواهم شد
و اینک ای منجی شوره زار بشارت ها
سطح جسم و روحم را به تو می سپارم
تا مرا از خود سرشار کنی
|
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 15:10  توسط بارمان
|
|
|
ميان من و تو . . . |
شنبه دهم مرداد 1388
یان من و تو
لحظه ها پرزخالی
سکوت و تنهایی است
تو می گریزی زمن و
من زغربت و فراغ از تو
چه شد که عشق با همه ابهتش
به پوچی فاصله ها تن داد و گریخت
میان من و تو
کویر در کویر تنید
و بیابان در بیابان زایید
چه دیده بود دلت
در سراب
که این چنین
هزار آینه در هم شکست و دوید
|
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 15:9  توسط بارمان
|
|
|
ستايشگر بارون ... |
شنبه دهم مرداد 1388
ی ستایشگر بارون
ای امید نا امیدی
بگو از کجای این شب
به ترانه هام رسیدی
بگو از صدای خَستَم
چَنتا غربتو شنیدی
میون اینهمه عاشق
چرا تنها منو دیدی
ای صمیمی تر از آفتاب
دستای سَردَمو دریاب
اومدی با من بمونی
از یه رویاء ، مث یه خواب
اگه خوابه ، اگه رویاء
بزار رویائی بمونم
حس کنم تو رو کنارم
تو رو از خودم بِدونم .
|
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 15:8  توسط بارمان
|
|